مملكت و مردم خدمت مى كنيد،مى شناختيم و به ديگران هم مى شناسانديم.از
انرژى هسته اى و فشارهايى كه سر آن قضيه متحمل شده و مقاومت هايى كه كرده ايد تا
پشت پرده هاى ساخت و پرتاب ماهواره ى اميد و شكوفايى دانشمندان ايرانى كه تا چند
سال پيش حتى خوابش را هم نمى ديديم.از سهميه بندى بنزين گرفته تا هدفمند كردن
يارانه ها كه بايد در دولت هاى قبلى انجام مى شد و شجاعت انجامش را نداشتند.از
سفرهاى استانى و طرح هايى كه تصويب كرديد و به نتيجه رسيد يا آنهايى كه به خاطر كم
كارى و شايد عناد و دشمنى برخى، تعدادى از آنها به نتيجه نرسيد و خون به دل شما
كرد، ازسفرهاى خارجى و اقتدارتان در برخورد با اجانب به عنوان
نماينده ى ايران
و...
***
از خدا مى خواهيم اين كتابچه، تبديل شود به يك كار فرهنگى از طرف اهل فن براى شناساندن يكى از مفاخر ايران زمين به نام "محمود احمدى نژاد".
جمعى از دانشجويان مستقل دانشگاههاى ايران
8
دكتر
ارادت زيادى به امام رضا عليه السلام دارد.تا قبل از عهده دارى شهردارى تهران، به
همراه خانواده اش،با پيكان مدل پايين وبعدها پژو 504 مدل 1979 ميلادى كه هنوزهم
اتومبيل شخصيشان همان است، به پاى بوسى امام رضا عليه السلام مى رفتند.در زمان
شهردارى تهران با هزينه ى شخصى، ماهى يك بار به زيارت ثامن الحجج
عليه السلام مى
رفت.به اين صورت كه از فرودگاه مستقيم به حرم مشرف مى شد. يكى - دو ساعت زيارت مى
كرد..به فرودگاه برمى گشت و با پرواز همان روز مشهد-تهران، بر مى گشت.توقف طولانى
مدتِ دكتر در مشهد، زمانى بود كه با خانواده اش مى رفت.به محض پيروزى در انتخابات
رياست جمهورى و استقرار در مقام رياست جمهورى ، اولين كارى كه كرد، رفتن به پاى
بوسى امام رضا عليه السلام بود.
اولين جلسه ى هيئت دولت را هم در حرم حضرت على
بن موسى الرضا برگزار كرد.بااين مقدمه كه يكى از دلايل اقتدار و پيشرفت ايران بهره
مندى از توجهات امام هشتم عليه السلام است. و ما در اولين جلسه ى هيئت دولت از
ايشان كمك مى خواهيم.
9
آن زمان من مسئول فرهنگى دانشگاه علم و صنعت بودم. براى
ديدار از مناطق جنگى جنوب،دانشجوها را به خوزستان برده بوديم. دكتر هم به همراه
يكى-دونفرديگر از اساتيد به دعوت ما آمده بودند.شب اوّل جاى مناسبى براى اسكان نبود
.بچه هارا درسد كارون اسكان داديم. پتو هم به اندازه ى كافى نبود.آن شب تا صبح من و
دكتر نشستيم با هم به صحبت كردن.انگار يكى از ماها بود.
گرم شدن ندارد.
***
شب بعد هم براى
اسكان دانشجوها به مشكل برخورديم. بعد از كلى دوندگى بالاخره جايى پيدا كرديم
ودانشجوها را اسكان داديم.يكى از بچه ها كسالت شديدى پيدا كرده بود و بايد او را به
يك مركز درمانى مى رسانديم.دكتر كه متوجه مشغله ى زياد ما شده بود،گفت آن دانشجو را
براى معالجه به يك بيمارستانى-جايى مى رساند.
وقتى برگشتند،
***
آن شب قرار بود شام را از جايى خارج شهر برايمان
بياورند.وقتى آوردند،ديديم يخ كرده. با وجود خستگى زياد،
خسته
ومستأصل گفتيم:نه !آقاى دكتر !شما بفرماييد.الان غذا رامى آوريم!دكتر بدون توجه به
تعارفِ ما آمد تو و شروع كرد به كمك به ما تا غذا را گرم كنيم.داخل ظرف ها بكشيم و
بين دانشجوها توزيع كنيم.
10
در مراسم اختتاميه ى اردوى جنوب، از طرف
دانشگاه به اساتيدى كه همراهمان آمده بودند،نفرى يك لوح تقدير و يك سكه ى بهار
آزادى داديم.بعداز بازگشت از اردوى جنوب، دكتر مرا به اتاقش خواست و گفت مى خواهد
به واحد فرهنگى دانشگاه كمك كند.مبلغى معادل بهاى سكه را كه داخل پاكتى گذاشته بود
داد دستم.
11
هر وقت دانشگاه از اساتيد تقدير مى كرد، مبلغى پول يا
سكه به آنها هديه مى كرد،دكتر آن را به بهانه هاى مختلف با همان عنوان هديه به
خدماتى ها مى داد.
12
در سال 69-1368 دانشگاه علم وصنعت زمينى را از
سازمان تبليغات خريده بود تا بين اساتيد و كارمندان دانشگاه تقسيم كند.اسم دكتر هم
در فهرست بود.اما ايشان از دانشگاه خواست اسمش را خط زده و
13
يكى از رفتارهاى جالب دكتر اين است كه از زمان شهردارى
تا به حال كه رئيس جمهور
14
دكتر عادت ندارد كارهاى شخصيش را به كسى واگذار كند.خدماتى ها از
خدا شان هست كه دكتر به آنها كار بسپارد.امابارها شده وقتى مثلا" با تلفن كار
دارد
15
باغبان خانه ى ريس جمهور،خود دكتر است.توى حياط خانه اش
باغچه درست مى كند.خاك و كود مى ريزد وگل و سبزى و نهالِ درخت مى
كارد.
16
دكتر گاهی تسبيح، انگشتر و حتى كاپشنى كه مى پوشد را هديه
مى دهد.يعنى مردم نامه مى نويسند. از او مى خواهند.او هم از ما،كارمندانِ دفتر مى
خواهد به او هم از ما،كارمندانِ دفتر مى خواهد به
17
آن موقع ها كه دكتر
شهردار بود، خبرنگارى از ايشان پرسيد چرا ازشهردارى حقوق نمى گيرد؟دكتر گفت چون
كارمند دولت است وحقوق استادى دانشگاه براى او كافى است.خبرنگار:شما
فرزندداريد.فرزندان شما نياز به حمايت شما دارند.دكتر:هم من و هم همسرم كه فرهنگى
است ازدولت حقوق مى گيريم.بسِّمان است.وظيفه ى ما اين است
مگر پدرِمن به من كار
و خانه داد. خودم زحمت كشيدم. درس خواندم.كاركردم.تلاش كردم تا توانستم با زحماتم
يك خانه ى قسطى بخرم.بچه هاى من هم خودشان بايد تلاش كنند.
18
يك روز
دكتر خاطره اى را از دوران جوانيش براى راننده اش تعريف كرد:به ياد ندارم هيچ وقت
به پدرم گفته باشم به من پول بده.حاجى هميشه خودش پول توى جيب همه ى بچه هايش مى
گذاشت.صبح ها كه بلند مى شديم،مى ديديم پنج تومان-ده تومان توى جيبمان گذاشته.در
دوران دانشجويى،يك روز مى خواستم كتاب بخرم.. پول خريد كتاب صد و پنجاه-دويست تومان
بود. غير از ده تومانى كه حاجى آن روز توى جيبم گذاشته بود،پول ديگرى نداشتم.كتاب
هم برايم ضرورى بود.طبق معمول چيزى از حاجى نخواستم.گفتم توكل برخدا. آمدم بيرون از
خانه.سر خيابان كه رسيدم، اتومبيل يكى از دوستانم كه قبلا"مبلغی به او قرض داده
بودم جلوى پايم ترمز كرد.گفت:آقا محمود!بيا بالا.
همين طور كه رانندگى مى كرد
وصحبت مى كرديم،بدون آن كه من چيزى بگويم،صدوپنجاه تومان گذاشت روى داشبرد و
گفت:يادت هست چند وقت پيش صدوپنجاه تومان به من قرض داده بودى؟!خدا را شكر كردم
وپول را گذاشتم توى جيبم.
19
دكتردرهرشرايطى كه هست،سر زمان مقرر بايد برود و مادرش را
ببيند.زمانى كه پدرش زنده بود،هم همين برنامه را داشت.مرتب بِهِشان سرمى زد.دست
خالى هم نمى رفت.ميوه ياشيرينى يا....
20
مى خواست برود ديدن
مادرش.در مسير منزل مادر، وانت بارى كه هندوانه ى نوبرانه مى فروخت، ديدند . دكتر
از راننده خواست ماشين را نگه دارد. پياده شد و به سمت وانت بار رفت.اما راننده ديد
كه دكتر دست خالى برگشت.
وانت بار رفت.اما راننده ديد كه دكتر دست خالى برگشت.از
او سؤال كرد كه:آقاى دكتر!پس چرا نخريديد؟دكتر جواب داد:كيلويى....تومان مى
گفت.گران بود.نخریدم!
21
در زمان شهردارى يك بار دكتر آنفولانزاى سختى گرفته و
نتوانسته بود سركار بيايد.ما؛بچه هاى بهدارى تصميم گرفتيم به ديدنش برويم.وقتى داخل
خانه اش شديم، ديديم آقاى لاريجانى وآقاى ولايتى هم به ديدنش آمده اند.دكتر روى يك
تشك خوابيده بود.دكتر روى يك تشك خوابيده بود .گوشه ى اتاق هم يك بخارى كوچك گازى
روشن بود.
كف اتاق با فرش ماشينى فرش شده بود.نه ازميز و صندلى خبرى بود و نه از
مبلمان.از ديدن خانه و زندگى دكتر همگيمان حسابى جا خورديم.خانه هاى ما كارمندان
شهردارى كه آن زمان ماهى سيصد-چهارصد تومان حقوق خانه هاى ما كارمندان شهردارى كه
آن زمان ماهى سيصد-چهارصد تومان حقوق مى گرفتيم،خيلى بهتر از خانه ى شهردار تهران
بود.
22
دختر دكتر، در زمان رياست جمهورى پدرش به خانه ى بخت رفت جهيزيه
اش مثل جهيزيه ى اغلب دخترانى كه پدرانشان كارمند ساده
هستند،بود.
23
وقتى دختر دكتر ازدواج كرد، همه منتظر بوديم از طرف نهاد
يك خانه به آنها در جهيزيه ى اغلب دخترانى كه پدرانشان كارمند ساده هستند، همان
پاستور بدهند.امّا آنها در يكى از محلات تهران خانه اى اجاره كرده و درآنجا زندگى
جديدشان را شروع كردند.چند بارى دكتر براى ديدن دخترش به منزلشان رفت و هربار
ما؛بچه هاى حفاظت توى در دسر مى افتاديم. اينكه بايد دكتر را ازمسيرى مى برديم كه
شناخته نشود.وبراى دختر و دامادش از لحاظ امنيتى مشكلى به وجود نيايد.امّا با همه ى
اينها باز مردم متوجه شدند.ممكن بود از طرف ضد انقلاب برايشان خطرناك باشد.آن قدر
به دكتر فشار آورديم تا بالاخره پذيرفت آن دو بيايند بنشينند در طبقه ى دوم منزل
يكى از كارمندهاى نهاد در پاستور.داماد دکتر ماه به ماه كرايه ى آن جا را به حساب
نهاد واريز مى كند.
24
پدر دكتر مثل مردم عادى زندگى مى كرد.نه
محافظى،نه محل زندگى خاصى.دم در يك چارپايه مى گذاشت. مى نشست روى آن و با مردمِ
محل خوش و بش مى كرد.انگار نه انگار كه پدِرِ ريس جمهور مملكت
است.
25
وقتى پسربزرگ دكتر، مهدى وقتِ سربازيش شد، چون بچه هاى سپاه
او را مى شناختند،ارتش را انتخاب کرد تا مثل سایر سربازان خدمت
کند.
خط تلفن پسر دكتر، اعتبارى و 0919 است.
27
براى نماز عيد فطر رفته بودم مصلا.آن روز هوا ابرى
وبارانى بود.در حين صحبتهاى آقا(مدظله العالى)، باران شديدى گرفت.با اين كه كارت
ويژه داشتم تا در جايگاه مسئولين بنشينم، از آن استفاده نكرده،همراه مردم عادى
بودم.
با گرفتن باران و به محض تمام شدن صحبت هاى آقا،هر كس دنبال سرپناهى بود
تا كمتر خيس شود.
توى آن شلوغى و بدو بدو، همراهِ مردم به هر سمتى كشيده مى
شدم.يك دفعه يكى از پشت زد روى شانه ام. برگشتم. ديدم دكتر با دو پسرش هستند.رفتيم
نشستيم يك گوشه كه موكت پهن بود تا باران بند بيايد.
پسر دكتر كفشهايش را درآورد
بگذارد روى هم. ديدم كف كفشش سوراخ است. نگاهم سُر خورد به پايش. جورابش هم خيس
خالى شده بود.تا دكتر ديد من متوجه پارگى كف كفش پسرش شده ام،سريع كفش را
برگرداند.
دكتر آن موقع شهردار تهران بود.
28
زمانى كه فقط استاد دانشگاه بود، همراه ساير اساتيد از
غذاى سلف دانشگاه استفاده
بايد ناهار مرا درست كنى. ببرم سر كار!همسرش هم استقبال
كرد.
29
شهردار كه شد، صبح ها كه از خانه بيرون مى آمد، ظرف ناهارش
همراهش بود.بعضى وقتها كه ظرف غذا را فراموش مى كرد،راننده چون عادت كرده بود، از
او سراغ ظرف را مى گرفت.
دكتر هنوز هم ناهارش را
از خانه اش مى برد.
30
از وقتى استاندارشده بود، من هم به عنوان محافظ در خدمت
ايشان بودم.مدتى زمانى كه از همراهى من با دكتر گذشت ،متوجه شدم ايشان در مراسم
و
يك بار به تبعيت از
ايشان من هم كمتر از هميشه خوردم.از مراسم كه بيرون آمديم،دكتر كه متوجه كم خوردن
من شده بود، رو كرد به من و گفت:حلالت نمى كنم اگر جايى رفتيم وشما به خاطر من سير
نخوردى!گفتم:اين طور كه نمى شود.شما چيزى نخوريد وما شكممان را سير كنيم.
دكتر
گفت: مسئوليت من با شما فرق مى كند!